بایگانی نوشته‌های برچسب‌خورده با: ایران

رهبر جمهوری اسلامی ایران

ریاست قوه قضاییه جمهوری اسلامی ایران

ریاست مجلس شورای اسلامی ایران

ریاست مجمع تشخیص مصلحت ایران

ریاست دیوان عالی کشور ایران

دادستان کل کشور

ریاست کمیسیون اصل نود مجلس شورای اسلامی ایران

ریاست دیوان عدالت اداری

ریاست دادگاه کارکنان دولت جمهوری اسلامی ایران

موضوع: شکایت از رییس جمهوری اسلامی ایران بابت عدم جلوگیری از خدشه دار شدن تمامیت ارضی ایران و عدم حراست و اجرای اصول قانون اساسی ایران

با سلام

گزارش های نهادهای نگهبان محیط زیست حاکی صدمه دیدن شدید دریاچه ارومیه و خشک شدن بخش وسیعی از آن است، بطوری که برخی از گزارشات نشان از بازگشت ناپذیربودن این روند و بعبارتی، خسارت غیرقابل جبران دیدن این دریاچه است. این سلسله خبرها و گزارشات که از چندین ماه پیش به اطلاع عموم مردم ایران و علاقه مندان به محیط زیست رسیده است، مسلما به اطلاع مقامات مربوطه در نهادهای زیربط و در راس آن، شخص رییس جمهور نیز رسیده است. اما متاسفانه بعلت کوتاهی و سهل انگاری این مقامات، هیچ گونه اقدام جبرانی و یا حداقل بازدارنده برای حفظ محیط زیست این منطقه از کشور ایران انجام نگرفته است. همانگونه که مطلع هستید، دریاچه ارومیه جزیی از محیط زیست و سرزمین ایران بحساب می آید و بنابراین، حفاظت از آن، به معنای حفاظت از تمامیت ارضی (زمینی) کشور ایران به حساب می آید.

اصل نهم قانون اساسی ایران اهداف اصلی قانون اساسی و بالطبع آن وظایف دولت را چنین برشمرده است: «در جمهوری اسلامی ایران، آزادی و استقلال و وحدت و تمامیت اراضی کشور از یکدیگر تفکیک ناپذیرند و حفظ آنها وظیفه دولت و آحاد ملت است. هیچ فرد یا گروه یا مقامی حق ندارد به نام استفاده از آزادی، به استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، نظامی و تمامیت ارضی ایران کمترین خدشه‏ای وارد کند و هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور آزادیهای مشروع را، هر چند با وضع قوانین و مقررات، سلب کند.»

اصل پنجاه قانون اساسی ایران اهمیت حفظ محیط زیست را وظیفه عمومی شمرده است: «در جمهوری اسلامی، حفاظت محیط زیست که نسل امروز و نسلهای بعد باید در آن حیات اجتماعی رو به رشدی داشته باشند، وظیفه عمومی تلقی می‌گردد. از این رو فعالیتهای اقتصادی و غیر آن که با آلودگی محیط زیست یا تخریب غیر قابل جبران آن ملازمه پیدا کند، ممنوع است.»

رییس جمهور با ادا سوگند ریاست جمهوری موظف به حفظ و اجرای قانون اساسی کشور است:  «من به عنوان رییس جمهور در پیشگاه قرآن کریم و در برابر ملت ایران به خداوند قادر متعال سوگند یاد می‌کنم که پاسدار مذهب رسمی و نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی کشور باشم و همه استعداد و صلاحیت خویش را در راه ایفای مسوولیتهایی که بر عهده‏ گرفته‏ام به کار گیرم و خود را وقف خدمت به مردم و اعتلای کشور، ترویج دین و اخلاق، پشتیبانی از حق و گسترش عدالت سازم و از هر گونه خودکامگی بپرهیزم و از آزادی و حرمت اشخاص و حقوقی که قانون اساسی برای ملت شناخته است حمایت کنم. در حراست از مرزها و استقلال سیاسی و اقتصادی و فرهنگی کشور از هیچ اقدامی دریغ نورزم و با استعانت از خداوند و پیروی از پیامبر اسلام و اإمه اطهار علیهم‏السلام قدرتی را که ملت به عنوان امانتی مقدس به من سپرده است همچون امینی پارسا و فداکار نگاهدار باشم و آن را به منتخب ملت پس از خود بسپارم.»

بنابراین، از آن مقام محترم تقاضا میشود که بعلت عدم اجرای دو اصل مصرح در قانون اساسی که اجرای آن توسط سوگند ریاست جمهوری، بر عهده رییس جمهور ایران میباشد، دستور به انجام پیگیری های لازم برای شکایت و عزل آقای محمود احمدی نژاد از سمت ریاست جمهوری را صادر فرمایید. بدیهی است که پیگیری فوری این درخواست توسط آن مقام محترم، طبق قانون اساسی و قوانین عادی ایران بر عهده آن مقام میباشد و کوتاهی از اجرای قوانین، بموجب قانون اساسی، مستوجب پیگرد قضایی برای جنابعالی خواهد بود. همچنین، از آنجاییکه این پرونده دارای ابعاد ملی بوده و تمامی شهروندان ایران در آن ذینفع هستند، خواهشمند است که گزارش روند پیگیری این شکایت را بصورت شفاف و از طریق مجاری اطلاع رسانی عمومی به اطلاع کلیه هم میهنان عزیز برسانید.

دراجرای قانون موفق باشید

آرام ایرانی

اولین چیزی که با شنیدن کلمه «کلمبیا» به ذهن شما خطور میکند چیست؟  کوکائین، قهوه، مافیا و … این سوال را از تعدادی از دوستان پرسیدم. جواب ها برای من غیرمنتظره بود.  از 48 نفری که به پرسش من جواب دادند، 15 نفر به کوکایین، مافیای قاچاق مواد مخدر و یا پول شویی اشاره کردند. 12 نفر به فوتبالیستهای مشهور این کشور (والدراما، هیگوئیتا، و آندره اسکوبار) اشاره کردند. 8 نفر به مشاهیر هنر و ادبیات این کشور(گابریل گارسیا مارکز و شکیرا) اشاره کردند. 4 نفر به محصولات کشاورزی (قهوه و سیگار برگ)،  3 نفر به طبیعت و مردم این کشور اشاره کردند و 7 نفر هم به سایر موارد که شامل دانشگاه کلمبیا در آمریکا، کریستف کلمب، کلمپه، کلم و یا هیچ میشود، اشاره کردند.

کلمبیا

به نظر میرسد که از میان همه ویژگیهایی که این کشور دارد، بیشترین شناخت را از مافیای این کشور، فوتبالیستها، و نهایتا هنرو ادبیات این کشور بدست آورده ایم. به نظر من برای شروع شاید بد نباشد، ولی مسلما بهتر است که این شناخت را کامل تر کرد. حتی بد نیست اگر که بتوانیم از این کشور درسی را برای ساختن کشور خودمان هم بیاموزیم.

اما، کلمبیا.

 ویکی پدیای فارسی، معرفی کلمبیا را چنین آغاز کرده است: «

جمهوری کلمبیا، شمال‌غربی‌ترین کشور آمریکای جنوبی است. کلمبیا در جنوب با ونزوئلا، برزیل، اکوادور و پرو، در شمال از طریق دریای کارائیب با اقیانوس اطلس و از غرب با پاناما و اقیانوس آرام هم‌مرز است.

کلمبیا کشوری بزرگ و پهناور می‌باشد. کلمبیا چهارمین کشور بزرگ آمریکای جنوبی (بعد از برزیل و آرژانتین و پرو)، با مساحتی هفت برابر مساحت نیوانگلند و بیش از دو برابر مساحت فرانسه است. خاک سرزمین کلمبیا دارای شرایط فیزیکی متنوعی است و از قله‌های بلند و برفی آند تا دشت‌های گرم و مرطوب حوزهٔ رود آمازون را شامل می‌شود.این کشور بعد از برزیل دارای بیشترین جمعیت در بین کشورهای آمریکای جنوبی است. پراکندگی جمعیتی کلمبیا یکسان نیست. اغلب مردم این کشور در یک سوم کوهستانی کشور یعنی جایی که بوگوتا پایتخت کلمبیا و سایر شهرهای بزرگ آن قرار دارند زندگی می‌کنند. از آنجا که این ناحیهٔ غربی کشور دارای آب و هوای مناسب و خاک غنی است، فعالیت‌های کشاورزی نیز اغلب در این ناحیه است.

… «

کلمبیا

کلمبیا کشوری است که در نیم قرن گذشته شاهد فراز و نشیب های زیادی در جغرافیای سیاسی و اجتماعی خودش بوده است. شورشیان مخالف با دولت مرکزی و مافیاهای موادمخدر،جزیی جدایی ناپذیر ازمعادلات این کشور پهن آور بوده اند. جزیی که امنیت را نه تنها برای سرمایه گذاران خارجی خدشه دار میکرده، بلکه مردم عادی را در شهرهای بزرگ و کوچک و روستاها هم از اثرات نامبارک خود ایمن نگه نداشته است. مناقشات داخلی در چند دهه گذشته،  بر اکثر تصمیم گیری های کلان این کشور سایه انداخته و همیشه مبارزه با این مسایل، بخشی از منابع محدود کشور را به خود اختصاص داده است. منابعی که میتوانسته در بهبود زیرساختهای اقتصادی- اجتماعی کشور مصرف شود، در راه آرام ساختن این فضای غبارآلود و بحرانی صرف شده است. ضعیف شدن دولت مرکزی در نیمه قرن گذشته، این فرصت را برای مافیای موادمخدر ایجاد کرده بود که براحتی به کاشت کوکایین و قاچاق آن به سایر کشورها و مخصوصا ایالات متحده آمریکا، اقدام کنند. درآمدهای هنگفت ناشی از قاچاق موادمخدر، به مافیا قدرت عمل بیشتری میداد. این درامدها به صورت های مختلف در گردش می امد: از افزایش سطح زمین های تحت کشت کوکایین گرفته تا دادن رشوه های فوق العاده زیاد به مقامات کشوری و بالطبع آن، افزایش فساد در دستگاه دولتی که در نهایت به تضعیف دولت مرکزی و نیروهای نظارتی آن منجر می شد. این سیکل معیوب که در نهایت به فروپاشی کشور از درون، و افتادن همه مقامات کشور به دست مافیای پشت پرده ، در کلمبیا در شرف جریان بود. البته نمیتوان منکر وجود بسیاری مقامات پاک و شریف شد که در برابر مافیا مقاومت کرده و با آنها به مبارزه برمیخواستند. وجود چنین افرادی در این کشور، یکی از دلایل بالا بودن نرخ سوءقصد و آدم ربایی است. بهایی که اکثر افرادی که با مافیا همراهی نمیکردند، مجبور به پرداخت آن بودند.

همین مشکلات، و یکسری مسایل دیگر، دست به دست هم داده اند که جلوی توسعه و پیشرفت این کشور را بگیرند. که مسلما در یک کشور توسعه یافته  و پیشرفته، نمیتوان به راحتی و خیال آسوده، به تولید و قاچاق مواد مخدر پرداخت. بعنوان مثال، کشور همسایه مان، افغانستان، که از درگیریهای داخلی در چند دهه اخیر و نبود دولت مقتدر و سالم در مرکز و فقر در گوشه گوشه این کشور رنج میبرد را در نظر بیاورید. در عین اینکه کلمبیا جزء کشورهای در حال توسعه قلمداد میشود، ولیکن، نرخ بیکاری 11 درصدی،  وجود بیش از 46 درصد جمعیت زیر خط فقر و ضریب جینی بسیار بالای 58 – که بیانگر وجود تضاد طبقاتی بسیارشدید است -، بیانگر این است که مشکلات ساختاری عدیده ای در اقتصاد خود دارد.  صنعت در کلمبیا نسبتا غیرپیشرفته میباشد و تنها 18 درصد از سهم GDP را شامل میشود.  یکی از نقاط قوت اقتصاد کلمبیا، بخش کشاورزی آن است که هم اندازه صنعت، سهمی 18 درصدی در تولید ناخالص ملی این کشور دارد. محصولات عمده کشاورزی کلمبیا قهوه و تنباکو (همونطوری که دوستان اشاره کردند) و کاکائو، نیشکر، نارگیل، موز، پنبه، برنج و سایر میوه ها هست.

خوب، زندگی در چنین کشوری به نظر سخت می آید. حال اگر یک کشاورز خرده پا باشید و چند هکتار زمین، در جایی دوردست که از امکانات دولتی چیزی به شما نمیرسد، زندگی سخت تر و سخت تر میشود. همانطوری که در روستاهای کشور ما هم تقریبا همین اوضاع را شاهد هستیم، هرچه از مرکز دورتر باشی، از مزایا و امکانات هم به دور هستی. از طرف مقابل، هرچه از مرکز دور هستی، به گروه های مخالف و ضد حکومت نزدیک هستید.

برای خیلی از روستاییان کلمبیایی، تا چند دهه پیش همین اتفاق در حال جریان بود. اما چرا میگویم تا چند دهه پیش و نه تا امروز؟ آیا دولت مرکزی نسبت به کمک به این روستاییان اقدام خاصی کرده است؟  آیا نبرد با مخالفین و شورشیان تمام شده است؟ آیا نسل قاچاقچیان مواد مخدر در کلمبیا منقرض شده است؟  جواب این سوالات منفی هست، اوضاع، تقریبا همان شکلی هست که بوده، دولت همچنان درگیر مبارزه با قاچاقچیان موادمخدر و شورشیان است.

اما نکته ای که در این کشور وجود دارد، داستانی است که درحقیقت داستان نیست، یک واقعیت هست که در این کشور در چند دهه اخیر به وقوع پیوسته است. داستانی است که ماجرای زندگی خوزه را تغییر داد. داستانی که شاید بتواند زندگی خیلی از جوانان ایران را، و آینده کشورمان را تغییر دهد. با هم این داستان را مرور میکنیم. اما اول، باید شخصیت اول این داستان، یعنی خوزه را معرفی کرد.

خوزه را برای اولین بار در سال 2007 دیدم، جوانی بود از کشور کلمبیا. خوزه، تنها دانشجوی کلمبیایی – و کاملتر بگویم آمریکای جنوبی- در مالزی بود. خوزه برای تحصیل در مقطع فوق لیسانس در رشته کشاورزی به مالزی آمده بود. خوب، مثل همه دانشجویان خارجی در یک کشور غریب بود، تنها و دور از خانه و خانواده. اما چیزی که در مورد این فرد خودنمایی میکرد این بود که خوزه در این کشور، واقعا تنها بود. اکثر دانشجویان خارجی، بعد از مدتی، هموطنان خود را پیدا میکردند و با هم، اوقات فراقت خود ر میگذراندند. اما خوزه، تنها کلمبیایی دانشگاه بود، بهتر است دقیقتر بگویم که بجز سفیر و کنسول کلمبیا و اندک کارمندان کلمبیایی مامور در سفارت کلمبیا در مالزی، و گاهی اوقات چند نفر تاجر که به این کشور سفر میکردند، خوزه تنها دانشجوی کلمبیایی در این کشور بود و این مساله، زندگی را خیلی سخت تر میکرد. نداشتن یک همزبان، یک فرد که از کشور شما باشد، فرهنگ شما را درک کند، انسان را به مرز افسردگی میکشاند. پس از مدتی، خوزه با یکی از دوستان که اسپانیایی میدانست آشنا شد، و ساعت ها و ساعت ها، با وی گفتگو میکرد و درد دوری را تسکین میداد.  خوزه، از روستایی بود، دور افتاده از بوگوتا. هرچند که اگر هم از شهر بوگوتا بود، هزینه بیش از 5000 دلاری بلیط هواپیما، اجازه رفت آمد را به وی نمیداد.

خوزه، داستان زندگی خودش را اینگونه برایمان تعریف کرد. داستان اینکه چرا به دورترین نقطه کره زمین به روستایش آمده، به جستجوی چه چیزی بوده است که حاضر به تحمل این مشکلات شده است. و از همه مهم تر برای ما ایرانی ها، هزینه  های این سفر و زندگی در کشور غریب و تحصیل در دانشگاه را از کجا تامین میکند؟

خوزه داستان را اینگونه آغاز کرد. من از یک روستای دورافتاده هستم. روستایی در جنوب کلمبیا. پدرم کشاورز است، همه خانواده کشاورزیم. نسل اندر نسل، کشاورز بوده ایم. پدرم، چند هکتار زمین کشاورزی دارد و این، منبع درآمد خانواده بزرگ ماست. سالهاست که به کشت قهوه مشغول هستیم. محصولی که به دلالان و واسطه ها میفروشیم. این حقیقت زندگی ما بود. سالها، برای اینکه بتوانیم یک مهندس کشاورزی را برای دفع آفات گیاهی و بررسی مشکلات محصولاتمان به روستایمان بیاوریم، باید ماه ها با پایتخت نامه نگاری میکردیم تا فردی را با هزینه خودمان به روستایمان بفرستند. اما این داستان، که ظاهرا قرار بود برای همیشه تکرار شود، روزی به پایان رسید. روزی که در یک جلسه شورای دهکده، همه زمین داران و کشاورزان برای رفع این مشکل به بحث نشستند. در آن روز همه گونه بحث شد، از اینکه این مشکل همه ماست و مشکل یک فرد خاص نیست. و اگر بتوانیم همه با هم، مشکل را حل کنیم، همه با هم از منافع ان بهره مند خواهیم شد.

اولین ایده ای که در این جمع برای حل مشکل نبود مهندس کشاورزی مطرح شد، این بود که یک فرد را با هزینه جمع استخدام کرده و به روستا آورده شود. ولی بالابودن دستمزد مهندس کشاورزی، و همچنین عدم تمایل مهندسان کشاورزی به زندگی در یک روستا، عملا این گزینه را غیرقابل اجرا کرد. گزینه های دیگر مطرح شدند، و هریک ، به دلیلی رد شدند. تا اینکه فردی در جمع پیشنهاد داد، چرا یک نفر را از میان ساکنین این روستا، به دانشگاه نفرستیم تا این فرد بتواند در روستای مان، مشغول به کار شود. روستایی که در آن بزرگ شده است. کلیه هزینه های این فرد را هم بعده جمع باشد، چرا؟ چون خانواده این فرد اولا از داشتن یک نیروی کار محروم میشود، و دوما اینکه هزینه فرستادن یک نفر به دانشگاه در بوگوتا، بسیار بیشتر از توان یک خانواده کشاورز بوده است. پس تصمیم بر این شد که با هزینه جمع، از میان نوجوانان روستا، یک نفر را به شهر بفرستند تا پس از چند سال، مهندس کشاورزی شود و مشکل دیرینه روستا را حل کند. سوال دوم، چه کسی؟  پسر فلان کس را یا دختر بهمانی را؟

جمعی که در آن جلسه حضور داشتند، به بهترین شکل ممکن به این سوال جواب دادند. باهوش ترین کودک روستا را باید انتخاب کرد، کسی که از همه موفق تر خواهد بود. دیگر پسر فلانی بودن مساله نبود. کافی بود که نمرات و کارنامه ها بررسی شود و نهایتا، از معلم روستا کمک گرفته شود. آن کسی که توسط کشاورزان روستا در نهایت انتخاب شد، برادر بزرگتر خوزه بود. او که در سال آخر دبیرستان بود، به دانشگاه بوگوتا فرستاده شد تا مهندس کشاورزی شود. و شد.  و به روستای خود برگشت. حال، نه تنها روستاییان از داشتن یک مهندس کشاورزی در روستای خود بهره مند شده بودند، بلکه روستاهای اطراف هم میتوانستند با پرداخت مبلغی کمتر از گذشته، از خدمات مهندسی که در روستای مجاور ساکن است، بهره مند شوند.

داستان دانشگاه فرستادن برادر بزرگ خوزه، مثل بمب در همه روستاهای اطراف پیچید. کودکانی که تا دیروز به زحمت و زور پدرومادر به مدرسه میرفتند، کودکانی که آینده را تنها در کشاورز شدن میدیدند، حالا برای بهتر درس خواندن، با هم مسابقه میدادند. اما همای سعادت، تنها روی دوش یک نفر می نشیند و آن هم برادر خوزه بود. پس چرا این همه اشتیاق به وجود آمد؟ علت واقعی این است که پس از «مهندس شدن» برادر خوزه، خانواده های کشاورز فهمیدند که اولا علم آموزی چه منافعی میتواند برای فرد داشته باشد، و دوما اینکه اصولا علم چه فوایدی دارد. تعداد دانش آموزانی که دوره مدرسه را تمام کرده بودند، جهش چشم گیری را نشان میداد.

اما خوزه،

خوزه، در حقیقت محصول نسل دوم این تفکر است. کشاورزان این روستا، شرکت تعاونی ای را تاسیس کرده بودند که خدمات مهندسی کشاورزی، عملا از طریق آن انجام میشد. به تدریج، دستگاه ها و ابزارهای پیچیده ترو روش های مکانیزه، به کمک کشاورزان می آمد. این شرکت، پس از مدتی شاهد حضور مهندسان دیگری نیز در خود بود. روز به روز خدمات جدیدتر و کاملتر به کشاورزان داده میشد. عملا نیاز و وابستگی به کمک های دولت مرکزی به طور چشمگیری کاهش پیدا کرده است.

در نسل دوم حرکت برای بهبود اوضاع، خوزه که لیسانسش را با هزینه پدرش از دانشگاه بوگوتا در رشته کشاورزی با درجه ممتاز گرفته است، شاهد نشستن همای خوشبختی میباشد. خوزه، اولین دانشجوی است که با بورسیه همین شرکت، به یکی از دورترین کشورهای دنیا فرستاده شد. به مالزی. اما چرا  مالزی؟ و شاید قبل از پاسخ به این نکته باید بپرسیم که مگر چه مشکلی بوده است که نیاز به تحصیلات بالاتر میخواسته است؟

جواب باز هم شنیدنی است. کشاورزان روستا، دریکی از همین جلسه هایی که به ناگاه تصمیم های عجیب در آن گرفته میشود، به بحث در مورد آینده پرداخته بودند، که یکی  از جمع، به بحرانی شدن قیمت قهوه، و کم شدن سود آن اشاره میکند. پس از بحث ها فراوان و طولانی، این کشاورزان، به این نتیجه میرسند که بهتر است همه تخم مرغ ها را در یک سبد نگذارند و محصول دیگری را درکنار قهوه بکارند. اما چه محصولی؟ کاکائو یا گندم؟ نارگیل یا موز؟  عجیب ترین جواب شاید. محصولی که در کلمبیا کاشته نشده باشد، محصولی که تازه باشد، محصولی که بتوان با کاشتن آن، با سایرین رقابت کرد، محصولی که مزیت اقتصادی داشته باشد.

گام بعدی یافتن چنین محصولی بود، محصولی که در آب و هوای تقریبا استوایی کلمبیا جواب بدهد. محصولی که تا کنون در کلمبیا عرضه نشده باشد، محصولی که …

بهترین گزینه، پس از مطالعات فراوان، آنالیز های دقیق و بحث های مکرر، نخل روغنی بود. درختی که محصول آن، دانه های روغنی است و کاربرد فراوانی در صنایع غذایی دارد. کشت محصول دوم شروع شد. حال دیگر، کشاورزان این روستا، تک محصول نبودند. پس از چند دوره محصولی، کشاورزان دریافتند که میزان محصول تولیدی آنها، کمتر از میزان مشابه در سایر کشورها خصوصا در بزرگترین تولید کننده این محصول یعنی مالزی است. مطالعات و بررسی های مجدد دوباره آغاز شد، و نتیجه آن شد که مشکل ریشه در تفاوت در کیفیت خاک مزارع در این دو کشور دارد.  برای این کار، نیاز به فردی داشتند که به دانش خاک مسلط باشد و چه بهتر اگر اینکه میشد فردی را به کشوری فرستاد که در این زمینه بهترین است. به مالزی

خوزه در مالزی نه تنها فوق لیسانسش را گرفت بلکه بعلت داشتن پشتکار فوق العاده زیاد و انگیزه مثال زدنی، با پیشنهاد استاد راهنمایش، دوره تحصیلی خود را از فوق لیسانس به دکتری تبدیل کرد.  خوزه، هم اکنون، بیش از یک سال است که در کلمبیا، به کشاورزان هموطنش کمک میکند. به هموطنانی که با داشتن روحیه اتحاد، سنگ بنایی را به درستی گذارده اند که نتایجش را خود و فرزندانشان می بینند. این کشاورزان، در حال حاضر با کمترین میزان وابستگی به دولت مرکزی، با اتحاد و هم اندیشی، راه را برای بهبود آینده کشورشان، هموار میکنند

به امید ایرانی آزاد و آباد