اکثرمان این شعر معروف مارتین نیمولر را شنیده ایم که میگوید:

در آغاز نازی‌ها سراغ کمونیستها را گرفتند تا با خود ببرند و سر به نیست کنند. من سکوت کردم و لام تا کام حرف نزدم چون کمونیست نبودم. بعد (از کمونیستها) در نخ اتحادیه‌های کارگری رفتند اما چون در شمار آنان نیز، نبودم سکوت کردم. یهودی‌ها را که هدف گرفتند بازهم واکنشی نشان ندادم چون یهودی نبودم. تا اینکه سر وقت خودم آمدند…وقتی خودم را دستگیر کردند… دیگر کسی نبود تا صدایی به اعتراض برآرد.

و باز هم اکثرمان سری تکان داده ایم و با خود اندیشیده ایم که: «چه جملات عمیقی !! باشد که در آینده چنین نکنیم» ، کاری که چندین دهه پیش نتایج دهشت بارش را جهان دید. این جملات شعرگونه، به سادگی و شیوایی تمام، لزوم اتحاد و همنوایی تک تک افراد جامعه برای محافظت از آنچه که جامعه مدنی میخوانیم را نشان میدهد. اتحادی فارغ از هر رنگ و بویی، اتحادی فارغ از گرایشات سیاسی یا مذهبی، فارغ از رنگ و نژاد.

مدتی پیش تر خواندیم و شنیدیم که هدی ‌رضازاده صابر ،یکی از زندانیان سیاسی کشورمان، بر اثر اعتصاب غذا جان باخته است و عده ای دیگر از هم‌بندانش، به نشانه اعتراض، دست به اعتصاب غذا زده اند. ولوله ای در جان‌های‌مان افتاد، همهمه ای که نشان از ترسی داشت بغایت دردناک. ترس از اینکه عده ای دیگر، جان بر سر عقیده دهند. به ناگاه همه نوشتیم که ای عزیزان دربند، روزه های خود را بشکنید که پیام تان را به گوش جان نیوش کردیم، که صدای سکوت شما دیوارهای بلند اوین را فرا نوردید و به گوش های جهانیان رسید. و همه خرسند شدیم که آنان، لقمه بر دهان گذاشتند تا برای فردای ایران، اندک توانی داشته باشند.

چند روزی است که خبر دیگری شنیده شده است. خبری مشابه. خبری که نشان از تکرار همان داستان میدهد. اما این بار برای فردی دیگر.خبر کوتاه بود، ولی شفاف : «مهدی خزعلی در زندان اوین دست به اعتصاب غذا زده است.» از آن روز بیش از سه هفته گذشته است. سه هفته!! و هر روز که میگذرد، احتمال شنیدن آن خبر ناگوار بیشتر می شود.
اما به گمان من، خبر ناگوارتر از آن، این است که این خبر در میان همه اخبار، گم شده است. کمتر کسانی فریاد بر می آورند که » ای زندانی عقیده، روزه‌ات، اعتصابت را بشکن.» کمتر از وی حمایت شده است، کمتر! و براستی چرا؟
نظرات در عین گوناگون بودن، حول یک موضوع میگردد. اینکه وی از گروه دیگری است، و نه از ما:

«این آدم، آدم درستی نیست!» یا
» این فرد غیرقابل اعتماد است«، یا
« این از خودشان است«.

وای، ما را چه شده است!! پس کجا رفت فریادهای «زنده باد مخالف من»، پس کجاست حرف های مان، فریادهای مان؟ آیا اینکه «مهدی خزعلی» ویا «مهدی خرعلی» های دیگر همچون من و ما نمی اندیشند، ارزش های شان با ما فرق دارد، باعث شده است که لب فروببندیم و فریاد نزنیم که » که ای عزیز دربند، روزه‌ی خود را بشکن که پیام‌ات را به گوش جان نیوش کردیم، که صدای سکوتت دیوارهای بلند اوین را فرا نوردید و به گوش های جهانیان رسید.» . براستی چرا ساکت نشستیم؟ آیا فریادهای ما در مذمت حبس کردن اندیشه، فقط برای جلوگیری از به بندافکندن اندیشه و عقیده خودمان بود؟ یا این را به عنوان یک اصل، یک اصل بدون استثنا، خواستیم؟
مهدی خزعلی، شاید به نظر من هم غیر قابل اعتماد و خیلی چیزهای دیگر بیاید، ولی آیا یک انسان نیست؟ آیا به عنوان یک انسان ، ولو مخالف من ، ولو دشمن من، حق حیات ندارد؟ سالهاست که با زدن همین حرف ها از هم دورتر و دورتر شده ایم. اگر ما میگوییم که نباید زندانی عقیده داشته باشیم، زندانی سیاسی نداشته باشیم ، دیگر نباید بگوییم چه عقیده و سیاست‌ی !! آیا کافی نیست که بنگریم که این فرد، الان داره بخاطر عقایدش و خصوصا عقاید سیاسی اش بازداشت رو تحمل میکند.
حرف ها و گمانه های بسیاری است که این فرد در سال های گذشته، در قتل های زنجیره ای، مشارکت داشته، در پروژه «لجن مالی جریان روشنفکری در ایران». مسلما اگر روزی همین آقا بخاطر همکاری ( ؟ ) با سعید امامی در قتل های زنجیره ای و یا هر جنایت دیگه ای در دادگاه صالحه – و نه بیدادگاه های خیمه شب مانند قوه قضائیه- محاکمه شود و به زندان محکوم شود، من نتنها ناراحت نمیشوم ، بلکه بخاطر اجرا شدن عدالت خوشحال هم میشوم. اما امروز، این فرد بخاطر چنین اتهامی در زندان نیست، تنها بخاطر عقیده هایش که با منافع حکومت همسو نیست در زندان است.
امروز روزی است که نشان دهیم به بلوغ مدنی رسیده ایم، نشان دهیم که «دیکتاتور کوچک درونمان» را حبس کرده ایم، نشان دهیم که به راستی مخالف به بند کشیدن عقیده هستیم، و نشان دهیم که بیراه نبود که فریاد زدیم: «زنده باد مخالف من«.

Advertisements